تبليغاتX
> بانوی ماه و آب
 

بانوی ماه و آب

 

 

 

 

درباره وبلاگ

.........ملکه ی قصر زیبایی..........

.........و من بی تو...و فقط با هوای تو بانوی ماه و آب خواهم شد......
چرا که میدانم دیگر نمی آیی ....در شبی مهتابی در کنار دریا ....دلتنگ تو ام..


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

دختری از جنس دریا.....................

رویای نا تمام


دوستان

مهناز..دختری از جنس دریا

·▪•●. بی سرزمین تر از باد●•▪·

▪•●آهنگ های جدید ایرونی●•▪·

این سایتووووووووووو...

یه سایت باحال

برای آخرین بار(باصدای احسان خواجه امیری)

·▪•●...دیوانه...●•▪·

·▪•●.جهانگرد عاشق..●•▪·

.·▪•●.یاس کبود وحشی..●•▪·

▪•●هواپیمایی و زبان انگلیسی●•▪

·▪•●.تجارت تو اینترنت..●•▪·

·▪•●.عشق..●•▪·

·▪•●.خلوت تنهایی..●•▪·

·▪•●.تنهاترین متولد آبان ماه●•▪·

·▪•●.شهر غم..●•▪·

·▪•●.سرنوشت..●•▪·

·▪•●.اطلاعات روز بدنسازی..●•▪·

·▪•●دختران و پسران ایروونی●•▪·

·▪•●.بهانه زندگی..●•▪·

·▪•● جدید ترین موزیک ها در آپادانا موزیک●•▪

▪•●.همه ی زندگی فقط تو●•▪·


پیوندهای روزانه

همیشه بهار

...گلی برای تو....

...عاشقی ممنوع......

....عشق خاموش......

محـمـد رضــا حلاج مشاور روانشناسی بالینی


نوشته های پیشین

فروردین 1387

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

kiss.....

(به خدایی که در این نزدیکیست)

( یک سبد جان من فدایت باد )..... در نگاه قشنگ تقدیمت

یک دماوند حرف رویایی ..حرف خوش آب و رنگ تقدیمت

هر چه دارم فدای لبخندت.....هر چه دارم به جز کمی اندوه

دل نرم و عمیشه شادابم............ساده و بی شرنگ تقدیمت

مالک هر چه آبی و سبزم....هر چه دارم به پایت می ریزم

سرزمین های بهاری شهرم......عاری از پاره سنگ تقدیمت

عشق وقتی رسید افتادم.........دل پر از طاعت و عبادت شد

سجره یک شقایق وحشی............کرنش یک پلنگ تقدیمت

-----------------------------------------------------

قرارمون یادت نره..............

قرارمون رو بال شب.....اون ور پل بی عبور.......................کنار رودی که می ره تا شهر نور............تو کوچه پس کوچه ها گلا یه ها تو جا بزار........................واسه جشن گریه هام شونه هاتو همرات بیار..................................تو کوله بارت کمی نوازش بزار.....یه شال بافته از عشق بنداز رو دوش..........زیر بارون انتظار عمری نشسته ام بی قرار...............توو راه اگه دیدی ابره تیره رو.بگو نبار....به شهر خورشید که رسیدی آفتابو واسم بدزدو بیار.........به ابره تیره بگو نبار.............................................

به ابر تیره بگو نبار.......بیا تا دستامونو مثل قلبامون به هم پیوند بزنیم.......بیا تا با هم بریم یه جای دور..یه جای قشنگ ....مثل تو آسمونا....اونوقت همه چی داریم...و من و تو...... قلب من و تو می شه: :::.............................خوشبخت ترین قلبهااااااا.....................

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1384/12/20 ساعت 17:17 موضوع: | لینک ثابت



......::::.....:.::.:::...گلرخ.....:..::..::::....

اینم شیرین کاری شکلک بازیگوش...واسه همتون::::::::


قصه گلرخ

 آه خدای من چی داره سرم میاد......چرا؟!!!خدایا حق من اینه؟!!خدایا تاوان دلسوزی واسه بقیه اینه؟آره مقصرم مقصرم که خودمو نادیده گرفتم....مقصرم که فکر بقیه بودم تا خودم.........خیانت اونم از طرف عزیزام؟!!!....................چرا؟چرا من دوباره ......

منی که اصلا همه این چیزارو تا 2سال پیش خنده دار میدونستم...چرا حالا جا اینکه بخندم گریم میگیره؟...دخترک هی داشه با خودش حرف میزد و گذشتش اومد جلو چشمش

گذشته ای که سراسر یه نوع دوست داشتن پاک بوددوست داشتنی که اسمی واسش نمی شد بذاره...عشق نبود .........به دور از هر گونه فکری راجع به آینده.....
ولی پسرک ..

پسرکی که بهش علاقه داشت اونم نه یه علاقه ساده ....پسرکو اندازه تمام جونش دوست داشت...از خودشم بیشتر....دخترک جوری شده بود که علاوه بر اینکه خودش نمیتونست و نمی خواست هیچ فکری راجع به پسرک بکنه....فقط یه جورایی روش حساس بود ...رو کاراش ...حرفاش...و حتی دوست داشتناش...پسرکم اونو دوست داشت........

تا اینکه یه روزی پسرک...اومدو به دخترک گفت....من کسی و دوست دارم که خیلی به تو نزدیکه...تو هم دوست دارم خیلی زیاد ولی اونو .............دخترک قلبش شیکست اما خودشم دلیلشو نمیدونست.....هی به خودش میگفت مگه تو اونو دوست نداری حالا اون از .....خوشش اومده عیبی که نداره....گذشت ....از دلش.... خودش.... و اون....

ولی پسرک به اون چیزی که میخواست نرسید ....اون کسی و دوست داشت که بهش گفت من هیچ حسی نسبت به تو ندارم.....و خیلی چیزای دیگه بهش گفت......و پسرک قصه ما........ ......تا اینکه پسرک دوباره باعث شد دخترک ساده لوح ما بهش نزدیک شه ...
ولی ایندفه فقط و فقط به خاطر خود پسرک بود چون دخترک هنوزم زخمای دلش خوب نشده بودن......ولی وقتی میدید پسرک عزیزش خوشحاله ناراحتی و زخم دل خودشو نادیده میگرفت.........دوباره و دوباره پسرک زخمی عمیق تر بهش زد ایندفعه این زخم بوی خیانت میداد
اون حاضر شده بود کسی و که اندازه تمام دنیا دوستش داشتو بفروشه.....و بره طرف کسی که پسرک فقط واسش حکم یه سرگرمی... مسخره بازی...سر کار گذاشتن ..و در کمال بی احساسی بود
پسرک همه اینارو میدونست ولی .....................

دخترک دیگه نمیدونست چی بگه فقط گفت تسویه حساب باشه واسه اون دنیا......کاریت ندارم.....

خدا نگهدارت

دخترک مرد دلش مرد روحش تو قلبش زندونی شد......

 

..............................

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در پنجشنبه 1384/12/18 ساعت 17:17 موضوع: | لینک ثابت



بیا و مرا دریاب..............................

 

دیر است فردا
اکنون مرا دریاب ای دوست
برگیر دستم را که از پای اوفتادم سرگشته ام در دامن گرداب ای دوست
دیراست فردا
امروز یادم کن که تنها اندراین شهرهمچون غبار راه درهربرزن و کوی
با این دل امیدوارم می افتم ومی خیزم وره می سپارم
فردا دگر بسیار دیر است
امروز یادم کن که آتش از سرم رفت فردا چه سودت گر به طوفان جدایی خاکسترم رفت
فردا دگر بسیار دیر است
امروز یادم کن که جان بی فروغم از زندگانی پاک سیر است
دیر است فردا
امروز با من مهربان باش غمخوار این دلخسته آتش به جان باش
دیر است فردا طفل زمان پیراست فردا این جان پر آتش زمین گیر است فردا
امروز روز همزبانی است شاید اگر فردا بیایی جان از تن پر آتشم پرواز کرده است
دیر است فردا دیر است فردا طفل زمان پیر است فردا

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در پنجشنبه 1384/12/18 ساعت 11:11 موضوع: | لینک ثابت



خداحافظ.....................

عزیزی که فرصت بیان احساسات رو به من ندادی، خدا حافظ
من دیگه غرق تنهایی شدم که تو می خواستی در آن غرق بشم.
می خوام ساده و پاک برای تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،
و مطمئنم این چیزی از ارزشهای من کم نمی کنه و لطمئه ای هم به غرورم نمیزنه.
می دونی وقتی کسی داره غرق می شه، دیگه نمیگه سلام.
فقط کمک می خواد، ولی کار من دیگه از کمک خواستن گذشته.
می خوام برای آخرین بار بگم: که من برای نابود نشدن احساسم همه ی تلاشمو کردم.
درست تو لحظه ی اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فکر میکردم دستت توی دست منه..
ولی افسوس که تو خیلی وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودی،
و من چه دیر فهمیدم، که تنها درون گود وایستادم و دارم برای چیزی می جنگم،
که اون خیلی وقته مال من نیست.میدونی شایدم فهمیدم

اما اینقده دوستت داشتم که خودمو به نفهمی می زدم....
من توی وجود تو، یه ذره از وجود خدا، یا حتی یه تکه از وجود خودمو پیدا کرده بودم.
تو اونی نبودی که من توی قصه هام ازش یه بت ساخته بودم.
تو حتی اون چیزی که خودت رو نشون میدادی، هم نبودی..
برای من دیگه اسم تومهم نیست.
برای من اون احساسی که توی وجود تو پیدا کردم، عزیز و دوست داشتنیه.
واسه همین هم تا ابد دوستت خواهم داشت.
فقط بدون، همیشه خواستم پُر بشی از من.
تو عمیق تر از اونی بودی که احساس من بتونه تو رو پر کنه.
و هر چی تلاش کردم، دیدم تمام وجودت خالیه، آره! از من خالیه.
به جای اینکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.
آره! توی وجود تو گم شدم..
و کسی به من فرصت کمک خواستن هم نداد.
همیشه از خدا می خواستم که یه عشق واقعی رو بهم بده،
اون رو بهم داد، گرچه خیلی زود هم ازم گرفت.
ولی هر چه بیشتر میگذره به حقیقی بودن اون دوست داشتن مطمئن تر میشم.
حتی نبودن تو توی این مدت نتونست ذره ای از احساس من کم کنه،
چه بسا هر لحظه قدرتش رو توی قلبم بیشتر از پیش احساس می کنم.
دلم می خواد برات آرزو کنم،..........................................................

دیگه حتی نمی خوام فکر کنم که احساس واقعی تو چی بود؟
دیگه دنبال مقصر هم نمی گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نیستم.
اگه برنده و بازنده ای هم باشه.. اون برنده تویی..
تو بردی... آره! فقط تو بردی.
ولی من خوشحالم که به تو باختم !!!اینو یادته .............................................

پرسیدم : بارالها ، چه عملی از بندگانت تو رابه تعجب وا میدارد ؟
پاسخ آمد :اینکه تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و

دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید....
اینکه سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارائی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمائید.....
اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید ، در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را .. !!
اینکه شما طوری زندگی می کنید که گوئی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و

غبار فراموشی در بر میگیرد که گوئی هرگز زنده نبوده اید....
پرسیدم : چه بیاموزیم ؟
پاسخ آمد :
بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ، ولی التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز دارد

بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتن خود بکنید ، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما

آینه ای از کردار و اخلاق خود شماست !!
بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعفها و نقصان های شما آشنایند و شما را همان گونه که هستید دوست دارند
بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید .........

خداجون من اینا رو آموختم اما انگار تو این دنیا هیچ کی جز من اینارو بلد نیست.....چون بنده هات به راحتی دلی رو به آتیش می کشن

نمیدونم اون دلای سوخته توان ادامه دادن به زندگی رو دارن؟؟!!!!!خدایا خودت کمک کن

 

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1384/12/14 ساعت 17:53 موضوع: | لینک ثابت



پری دریایی

 

*****************

........در هور بخش فروردین واله و عاشقت گشتم

و تو مالامال از عشق

و چه زود آرزوهایم را همچو ماسه بر آب پاشیدی

و آهنگ ماهور برایم نواختی

فرجام فرجام فرجام

در کدامین محکمه آرامش چشمانت را محکوم کنم

آیا به جز دل محکمه دیگری میتواند برگه اعدامت را امضا کند؟

با تکه های شکسته قلبم قلبت را خراش خواهم داد
تا

یادگاری از قلب شکسته ام در قلبت به جا بگذارمتا فراموشم نکنی

**********************


به تنهايی تهديدم می کنی؟

من که مدتهاست گريه هايم در تنهائيست..

..به رفتن تهديدم می کنی؟........تو که مدتهاست رفته ای.

به مردن تهديدم می کنی؟........من که مدتهاست مرده ام

نه!...

اينها تهديد نيست جدی است

اما...

مگر نگفتی تنهايت نمی گذارم؟..مگر نگفتی نمی روم؟

و نگفتی مرگ من قبل از تو است؟.....راست گفته ای اما...

لابد حرفهايت تاريخ مصرف داشته اند

 

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1384/12/14 ساعت 11:45 موضوع: | لینک ثابت



زیبا یی یک چشم .........یک چشم نافذ...یک چشم آبی.......

درد دوری چشمانت را آخر خدا یا به که گویم............................................

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1384/12/13 ساعت 18:48 موضوع: | لینک ثابت



کلید خوشبختی

دل من يه روز به دريا زد و رفت پشت پا به رسم دنيا زد و رفت پاشنه كفش فرارو وركشيد آستين همت و بالا زد و رفت يه دفعه بچه شدو تنگ غروب سنگ تو شيشه فردا زدو رفت كاغذ گذشته ها رو پاره كرد نامه فرداها رو تا زد و رفت طفلكي تازگي آدم شده بود به سرش هواي حوا زد و رفت زنده ها خيلي براش كهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زد و رفت هواي تازه دلش مي خواست ولي آخرش توي غبارا زد و رفت دنبال كليد خوشبختي مي گشت خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1384/12/13 ساعت 17:47 موضوع: | لینک ثابت



کودکی ام......

.....كاش همان كودك بازي گوشي بودم ومعناي اين چيزها را نميفهميدم .....ايا بايد عشق را رنجيركرد ....احساس راكشت ....ارام نفس كشيد تا كسي صدايت را نشنود .........نه ....نه.....كاش ارام ميگرفتم......من مي خواهم انچه باشم كه دل ميخواهد .........من ميخواهم دوستت بدارم........

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

اي پناه لحظه هايم .....صدايت مي زنم بشنوصدايم.. .. زلال ترین سلام ها نثار خالقم بار خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم . گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد . اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است .پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد. پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم و ا

یاد بگیرید که عشقتان را همچون آبی در کف دست مشاهده نمایید و با آن به نرمی رفتار کنید. تا زمانی که دست شما باز و کمی کف دستتان خمیده باشد، آب در آن باقی می ماند. ولی اگر برای گرفتن آب دستتان را ببندید، آن را از دست خواهید داد. عشق دقیقاً چنین حالتی دارد..............

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سرا پا يقين است و شک نا پذير، از عشق هر چه مي نوشيم، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنه تر، عشق هر چه بيشتر مي پايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر

باران مي آمد ما در کنار هم گرم نشسته بوديم گاه گاهي که وجودم از باران سرد مي شد

دستهايت شانه هاي کوچک و لرزانم را تسخير مي کرد وجود سردم را گرم مي شد حالا زمستان

است و تمام شبهاي سرد و باراني و من دوباره دستهاي مهربان تو را ندارم

 

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1384/12/13 ساعت 12:43 موضوع: | لینک ثابت



شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانب تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.....

و بعد از رفتنت ............

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را بالهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم...تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم........پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم...و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:::( دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم)

.....همین بود آخرین حرفت......و من بعد از عبور تلخ و غمگینت...حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم...

 

نمی دانم چرا رفتی...نمی دانم چرا ..شاید خطا کردم...و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم چرا.....تا کی!! برای چه.....ولی رفتی...................................و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید...و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت....و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد....و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.....و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود......و بعد از رفتن تو انگار یکی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت....حس کرد من بی تو هزاران بار خواهم مرد....و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد.........کسی فهمید تو ام مرا از یاد خواهی برد و من با آن که می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد (..هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام برگرد!!......

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد...و بعد از این همه .طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:::تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم........و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است.....و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل..میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا......شاید به رسم عادت پروانگیمان باز::::

( برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم..!!................

----------------------------------------------------

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1384/12/13 ساعت 11:25 موضوع: | لینک ثابت



هیچ کس.....

 

هيچ کس!!؟

اسم خودش رو گذاشته بود هيچ کس... آخه فکر مي کرد هيچکي آدم حسابش نمي کنه... فکر مي کرد واسه هيچ کس و هيچ چيزي مفيد نيست... عصرا مي رفت دم در ورودي پارک و بساط کتابهاش رو پهن مي کرد... خودش هم مي نشست پشت بساط و سرش تو يکي از اون کتابها فرو مي رفت... عاشق رمانهاي ايراني بود... خودش رو مي ذاشت جاي قهرمانهاي داستان و غرق يه شخصيت تازه مي شد... يه روز مي شد يه جوون با شمشير طلايي و گاهي هم مي شد يه شاهزاده که هر دختري منتظر رسيدنشه... اون روز هم مثل هميشه غرق کتاب بود که صداي يه زن اون رو از دنياي خيال بيرون کشيد:
ـ ببخشيد آقا اين کتاب فروغ فرخزاد چنده؟
- کتاب فروغ؟... هان بله... دو هزار تومنه .
ـ از اين کتاب فقط همين يه دونه هست؟
- يه دونه؟... بله... همين يه دونه است .
ـ راستش من الان پول همراهم نيست... به اين کتاب هم نياز ضروري دارم... مي شه اين رو ببرم فردا پولش رو بيارم؟
- فردا؟!...
ـ بله من هر روز همين ساعت ميام اينجا و هر روز هم شما رو مي بينم... مي تونم اين ساعتم رو بذارم پيشتون ضمانت .
و ساعت رو از دستش در آورد و داد دست اون جوون بدون نام... هاج و واج مونده بود... ساعت رو گرفت و زن بدون به زبون آوردن کلمه ديگه اي وارد پارک شد... به ساعت نگاه کرد... ساعت ۵ بعد از ظهر بود... چه چشمهايي داشت...
---------------------------------
ساعت ۵ و ۵ دقيقه شده و اون هنوز نيومده... خيلي نگران شده... دلش بي تاب اون نگاهه... به جاي اينکه خيره بشه به صفحات کتاب غرق شده تو دنياي اون ساعت نقره اي و صاحبش که چه نگاهي داشت... فکر مي کرد زير قولش زده... ديروز يه دختري همراهش بود که حالا اون طرف ايستاده بود... دوست داشت بره ازش سراغ اون چشما رو بگيره ولي روش نمي شد...
-----------------------------------
حالا يک هفته بود که ديگه دستاش صفحات هيچ کتابي رو ورق نمي زد... يه ساعت نقره اي توي دستاش و چشماي نگرونش به راهي که ممکن بود هر لحظه از اون طرف صاحب ساعت از راه برسه و امانتيش رو پس بگيره... فکر نگاه دختر راحتش نمي ذاشت... فکر مي کرد اگر اسم خودش هيچ کسه اسم اون بايد همه کس باشه... همه دنياش شده بود... دوست دختر رو اون طرف خيابون ديد... دلش رو زد به دريا و محکم و راسخ رفت جلو... دستاش لرزيد

- ببخشيد خانم!...
ـ بله؟!... کاري داشتين؟
- بله... راستش يک هفته پيش شما با خانمي اومدين پيش من و اون خانم از من کتاب فروغ فرخزاد رو خريد و به جاي پول اين ساعت رو پيش من ضمانت گذاشت...
و ساعت رو داد دست دختر... دختر نگاهي به ساعت انداخت و آهي از ته دل کشيد... بعد گفت:
ـ خوب حالا شما پولتون رو مي خواين؟
- نه من مي خواستم اگه مي شه اون خانم رو ببينم و اين امانتي رو پسشون بدم .
دختر آهي از ته دل کشيد و گفت:
ـ بهتره اين امانتي پيش خودتون بمونه يادگاري... اون روز دنيا براي هميشه از پيش ما رفت و تو يه نامه وصيت کرده بود که کتاب فروغ رو توي قبرش بذارن... راستي يه نامه هم براي کسي که ساعت دست اونه گذاشته... فکر کنم بايد مال شما باشه... فردا براتون مي يارمش .
ساعت ۵ بعد از ظهر بود... دختر از راه رسيد نامه رو داد دستش و رفت... پاکت رو باز کرد توش دو هزارتومن بود و يه ورق کاغذ... روش نوشته بود:

اونقدر غرق اون کتابها بودي که هرگز نگاه عاشقم رو نديدي
و امضا کرده بود:‌ هيچ کس

بهتش زده بود... چطور مي شد دنيا تبديل به هيج کس بشه و اون که هيچ کس بود تبديل به دنياي يک دختر... از اون روز به بعد ديگه هرگز نگاهش غرق هيچ کتابي نشد و تا آخر عمر با خيال اون نگاه زندگي کرد

********************************************

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در سه شنبه 1384/12/09 ساعت 18:30 موضوع: | لینک ثابت



پرنده.........

*****************************************************************************

و.. ای... خدا.....دلم پریدن می خواهد....

در این دنیا...در این وانفسای دیوانه.....................در این عالم که گلهای نو شکفته غنچه سوز می شوند....به چه کسی می توان گفت که با تو خوشبخت ترینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در این بازار شلوغ......در عالم جسم های نامهربان که روزی از روزها بستنی را از دستان کوچک طفلی.. گرفتند و به گریه های او خندیدند...به چه کسی می توان گفت که با تو خوشبخت ترینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو می دانی این دنیا چرا به وجود آمد؟؟...در این روزگار..در پس کوچه ای... منی می گوید:: به خاطر اینکه دوستت داشتم به این روزم انداختی؟؟؟؟؟برای اینکه برایت می مردم مرا کشتی؟؟؟آری؟؟اینگونه است؟؟در این دیوانه بازاربا این همه دل شکسته به چه کسی می توان گفت که با تو خوشبخت ترینم..؟؟؟؟

در این روزگار غربت.. که روزی در زیر باران یکی به یکی می گوید همیشه با او می ماند و دلخوشی آخرش می شود.. ولی او می رود و هرگزدیگر نمی آید....در این دنیای بی احساسی و چشمانی منتظر به راه.... به چه کسی..آخر به چه کسی می توان گفت که با تو خوشبخت ترینم.؟؟؟.........

و من 9 ماه زنده بودم و بقیه ی عمرم را مرده بودم ..زیرا فهمیده بودم برای زنده بودن در این روزگار باید مرد....و این تقدیر است که خدا می خواست ..پس ای خدا به چه کسی بگویم که با تو خوشبخت ترینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و فسوس و صد افسوس که من موجودی حقیرم..و ای خدا...ای خدا کاش دو بال به من می دادی....ای خدا کاش مرا پرنده ای می آفریدی..خدایا من بی تابیت را می کنم..می خواهم به سوی تو بیایم....من زیبایی با قصه را نمی خواهم.....می خواهم خوشبخت باشم...میخواهم مرا به آسمان بازگردانی.....پروردگارا من فقط در کنار تو آرام می گیرم...................و آن گاه ( من خوشبخت ترینم...............................................................................

********************

و اینم یکی از رویاهای دخترااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

رویا....

با امیدی گرم و لذت بخش..........با نگاهی مست رویایی...........دخترک افسانه می خواند......نیمه شب در کنج تنهایی.................بی گمان روزی ز راه دور.........میرسد شهزاده ای مغرور.............می خورد بر سنگفرش های کوچه های شهر..............ضربه های سم ستور باد پیمایش.....................می درخشد شعله های خورشید................. بر فراز تاج زیبایش...............تا رو پود جامه اش از زر............سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر........... می کشاند هر زمان همرا خود سویی.....باد........پرهای کلاهش را...................یا بر آن پیشانی روشن.حلقه ی موی سیاهش را...........................................

مردمان در گوش هم آهسته می گویند:( آه..او با این غرور و شوکت و نیرو )(( در جهان یکتاست ))( بی گمان شهزاده ی والاست)

دخترکان سر می کشند از پشت روزنها...........گونه هاشان آتشین از شوق این دیدار...سینه ها لرزان و پر غوغا.....در تپش از شوق این دیدار....((((( شاید او خواهان من باشد ))))

لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا ..دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند........او از این گلزار عطر آگین ..برگ سبزی هم نمی چیند.

مردمان آهسته می گویند:::( کیست پس این دختر خوشبخت )؟؟؟؟؟؟؟

ناگهان در خانه می پیچد صدای در..............سوی در گویی زشادی می گشایم پر.............اوست آری..اوست...

( آه ای شاهزاده....ای محبوب رویایی......نیمه شب ها خواب میدیدم که می آیی)زیر لب چون کودکی آهسته می خندد..

با نگاهی گرم و شوق آلود.....بر نگاهم راه میبندد و می گوید:::.............(( ای دوچشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی....ای نگاهت باده ای در جام مینایی...........آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی........

ره بسی دور است........لیک در پایان این ره ..قصر نور است..)

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش............می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش......می شوم مدهوش..باز هم آرام و بی تشویش.......میکشم همراه او زین شهر غمگین رخت....................

مردمان با دیده ی حیران ...زیر لب آهسته می گویند((( دختر خوشبخت!!!..........))))

 

 

*****************************************

وقتی که رفتی ..همراه با رفتنت تمام خاطراتت را در زیرزمین منزل وجودم سوزاندم................................................و حال اینک پس از سالها هنوز به دنبال خودم در لابه لای خاکستر های خاطرات تو می گردم.....چرا که وجود من با تو معنا پیدا کرد........و من نفهمیده بودم....!!.

***************************************************

 

همیشه به من میگفتی ::..او که برود بازنده و او که بماند رفته است ...ولی هرگز نگفتی اگر روزی کسی برود تا دیگری بتواند بماند برده است.....وتو یک بازنده ی برنده ای....................................................

******************************************

هرگز به نغمه ی مرغان عاشق دل مسپار که آنان برای گلهایی می خوانند که عمرشان محدود است... .

***************************************

اگر سهم من از این همه ستاره..فقط سوسوی غریب است.....غمی نیست.........

همین انتظار رسیدن برایم کافیست.................................(فقط به خاطر تو.....)

************************************

دل من خوش است به باران.....(بی چاره دلی که خوش به باران باشد ) و باز هم بهترین ها را برایت آرزو می کنم............و کاش همیشه پیش خدا می ماندم که نه کار تو را سخت میکردم و نه جای دنیا را تنگ.....

***********************************

حسی از آن حسهای پا ک عشق وجودم را می لرزاند...وجودم بر وجود تو جاری میشود تا به قلبت میرسدو داغی این قلب سوزان تو گرمابخش وجود سرد من میشود...........ای همه خوبی..ای همه پاکی.......روزی من و تو به هم پیوند خواهیم خورد.....روزی که دلها همه دریایی می شود.....و عشق ها جهانی...........و من و با هم..دست در دست هم به اوج می رسیم.....آری..آری و شاید روزی که دیگر من نباشم...

..دیوانه وار در انتظار و جستجوی لحظه ها ..عقربک های ساعت قدیمی روی دیور را به تماشا می نشینم....تا شاید لحظه ای از این روزگاربه کامم گردد....و تو را در آغوش خود(میان این همه سنگ و جسم بی روح)برای همیشه بیابم.........ودر کنار دریای بیکران عشقم... شدت فشار عشق را در ذره ذره تنم حس کنم....وتا روزی دریا فریاد بزند.....((....که آنها همدیگر را دوست داشتند....))..

*******************************

GHORBAT

من از غربت چشمانم مینویسم.......از آرزویی محال...............کاش می شد پرواز می کردم تا ناکجااااااا....احساس ناامیدی در رسیدن به بهار...و من همیشه خزانم................

دردا...........من به نومیدی خود معتادم..

افسوس که ای کاش هایم پر معناست و معناگری نمی یابم......من خزان بی بهارم و در پس پرستو ی عشق سرگردان..ولی هنوز شکوفه را باور ندارم...........

سنگین است لحظه ی وداع باپاییز...چرا که من پاییز را دوست دارم.آهنگ تلخ ریختن آرزوهایم از شاخه های دلم را دوست دارم...چرا که تنهاترینم....................

آرزوهایم سرد و آتشی شده..مثل برگها و کوچ گلبرگها

در س محبت را در هجران گل برایتان این طور معنا می کنم:::::من عاشق دریایی بی ساحلم....خورشیدی بی غروب...و خزانی بی بهار.موج دریا را دوست ندارم ..چرا که در قامت ماه به دنبال چکیدن اشکهایم هستم. تا شاید دردی تسکین یابد...

و افسوس و صد افسوس که دلها همه پر است از فریب و تظاهر به خوبی......

******************************

سلامی گرم و با مهربونی به تو خواننده ی خوب و عزیز....خیلی ممنون که اینقدر مهربون بودی که مطالبی رو که این قدر احساسی نوشتم تو اینقدر با احساس خواندی و .............و از تو ممنونم که نظر به این قشنگی دادی..با توهستم...آره با تو..............................

*****************************************************************************

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1384/12/07 ساعت 17:17 موضوع: | لینک ثابت



.........................................تاوان................................................

 

 

تاوان

دوستت دارم بیا...چشم قشنگت عاشقم........دوست دارم من بمانم در این سکوت

..دوست دارم: آری ..لب را با لب...در این سکوت در این خاموشی گویا ....من عاشقانه لبانت را می بوسم ............................

.ای گمشده ی من قدم بگذار....قدم بگذار به درون چشمانم....

ای گمشده ی شبهای بی ستاره من............تو تنها افق روشنایی بخش چشمانم هستی...

با وجودی که خنده ات طعم زمستان میدهد ..خوب می دانم که ابتدایم بوی پایان می دهد......

خوب میدانم که یک شب ..یک شب بی انتها عشق بر روی دستهای بی کسم جان می دهد...............

با تمام این قضایا این خزان مرده را ...چشمهای تو فقط رنگ بهاران میدهد.....

قلب من هم با تمام عشق خود تا انتها...تکیه بر این کلبه ی متروک و ویران می دهد..

روزهای بعد ما همواره با این عشق تلخ..بوی باران ..بوی باران.. بوی باران میدهد...........

تو عشق من هستی عزیز...............عشق یعنی شیطنت با سادگی.....با صفای سادگی دلدادگی......

من تو را با هر چه داری و نداری عاشقم....من تو را از حو برون ..قد جنون می خواهمت...

عشق من حرف مرا باور کن و بر روی احساسم بیا............

من تو را فهمیده ام..من تو را حس کرده ام ..باور کرده ام

مثل خونی که در رگهای من پیوسته در جریان است...........مثل خونی که همیشه با من است.....مثل اسمی که همیشه همراه من است..

من که باور کرده بودم ساده بودم....آره ساده بودم....چه خیاله اشتباهی...تو فقط یه خواب بودی ..یه توهم..می دونستم...

باید از تو می بریدم...خواستم..خواستم اما نتونستم.............................................................

************************

شب گریه می کرد.....آسمان گریه می کرد......روزگار گریه می کرد و من هم می گریستم...آخه همه ی امیده من شب بودو آسمون و فردا

***************

*********************************

نگاهم کرد..........پنداشتم دوستم دارد

دل به او بستم ..نگاهم کرد...............نگاهم کرد

در نگاهش هزاران شور عشق خواندم...................نگاهم کرد

نگاهم کرد....................

ولی بعد ها فهمیدم که او فقط نگاهم کرد

**********************************

**************

لبم با بوسه ی شیرینش از تو........تنم با عطر آگینش از تو........

نگاهی با شررهای نهانش......................دلم با ناله های خونینش از تو

ولی ای مرد..ای موجود خودخواه........................مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی؟؟؟؟؟؟؟.....................فضای این قفس تنگ است تنگ است

***************************

باز لبهای عطش کرده ی من ..عشق سوزان تو را می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی....قصه ی عشق تو را می گوید

***************************

****************************

شعله ای روشن می کنم..و با خودم عهد میبندم که تا خاموشی آخرین روشنایی این شعله برایت دعا کنم...تا کارهایت را خدا راه به راه کند....................................چرا که من.........

هیزمی دیگر به درون آتش می اندازم.....

پروردگارا با من چه خواهی کرد................................................................

با من چه خواهی کرد که به جای پرستش تو او را پرستیدم.....

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در چهارشنبه 1384/12/03 ساعت 11:23 موضوع: | لینک ثابت



لبانت به ظرافت ـشعر....شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندارـ غارنشین از آن سود می جوید...تا به صورت انسان در آید......................

در فراسوهای مرز های تنت تو را دوست دارم......در فراسوهای مرزهای تنم تو را دوست دارم....در آن دوردست بعید......................................که رسالت اندامها به پایان میرسد.......

 

شب با مهتابش قشنگه....................................روز با آسمون آبیش........

آسمون با ابای جورواجورش..............غروب با لذت دیدنش........و زندگی من با تو.......

چون تو سلطان قلب منی...........................

 

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در چهارشنبه 1384/12/03 ساعت 11:9 موضوع: | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I