|
بانوی ماه و آب
|
|||
|
درباره وبلاگ |
.........ملکه ی قصر زیبایی.......... |
||
|
.........و من بی تو...و فقط با هوای تو بانوی ماه و آب خواهم شد...... فهرست اصلی آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب |
|
و کاش دوباره ...................
دوباره به رویم خندیدی . زیبا مثل همیشه . گفتی نرو و باز لبخند زدی . اما این لبخندت متفاوت تر بود از هر لبخندت . مثل لبخندهای همیشه ات شوق نداشت ولی نور داشت ...غم داشت... و گرفتم دستت را تا از گرمی وجودت داغ شوم . نگاهت مرموز شد ..چشمانت به آب رفت و زیبا شدی مثل زیباترین چشم از یک مردو دوباره گفتی : نرو عزیزم نرو . و گفتم : تنها نیستم ...مجبورم..خودت که میدانی!!!.. می روم و بر می گردم کنارت و دیگر از کنارت نخواهم رفت دیگر هرگز تنهایت نمی گذارم..وگفتی بمان...؟ و گفتم یک هفته بیشتر طول نمی کشد . و باز زیر چشمی نگاهم کردی و سکوت کردی.... با این که یک سال بود که از جشن پیوندمان می گذشت ولی هنوز همان پسرمرموزو پر از غروری بودی که اولین بار دیدمت . نگاه زیر چشمی ات روشنم می کرد و می کاشت در دلم هوس بوییدن تن مردانه ات را . با همه ی تلاشی که برای هوایی نکردن خودم میکردم طاقت نیاوردم و خود را به شدت در اغوشت انداختم...و تو هم مرا محکم به سینه ات فشردی................................. کیفم را آوردی . همه ی وسایل راهمراه هم با وجود مخالفتت از شب آماده کرده بودیم . کوله پشتی ام را انداختم روی دوشم و تو درست کردی بند آن را روی شانه ام . و بوسیدی چشمانم را......برداشتی دوربین عکاسی را و انداختی آن رابه گردنم و گفتی زیاد عکس بگیر . می خواهم در این سفر همراهت باشم و من بوسیدم پیشانیت را . چشم گفتم و رفتم به حیاط و آمدی تا دم در و بدرقه ام کردی و تماشا کردی دور شدنم را و من دست تکان دادم برایت از سر کوچه ...و حسی عجیب داشتم...و انگار خواب میدیدم گریه کردنت را از دور.سر چهارراه توحید دوستانم را دیدم . دست دادیم با هم و یکی شدیم مثل یک پیکر . بهاره لبخند زد و چون صورتش کشیده بود لبخند تو نقش بست در ذهنم و لبخند زدم من . و حال با اینکه نیستی و نمی بینمت و شاید هرگز نبینمت ولی حس می کنم تو را و بازم به تو می گویم . به تو نمی گویم ......... می گویم به ماه حرفهایم را . و من اینقدر با ماه هم سخن شدم که ماه مرا بانوی خود میداند.... چون هر دو به وفا و صداقت قسم خوردیم در اولین شب عشقمان.و برای همین آسوده ام که می دانی حرفهایم را و چه زیباست این آرامش . آرامش غرق در اوج هیاهو .پر از هیجان بودم مثل همیشه و آن بیشترشد وقتی گم کردم مریم و محبوبه و بهاره را در بین صخره ها و اولین بار لرزیدم در تنهایی و در دل شب . ولی باز خنده ی تو و سکوت تو ....چشمهای تو. یاد آغوش پر از مهر ...آمد جلوی چشمم و روشن شد راهم و شروع کردم به خواندن تا از خودم ترس و دلهره ی شب را برانم . و همینطور رفتم در حالی که قطره های چشم تو روشن کرده بود راهم را . تصویرت چرخید جلوی چشمم و نور لبخندت روشن تر کرد راهم را و ناگاه روشنی گرایید به سفیدی و در آن لحظه بود که لغزید سنگ زیر پایم . من پرت شدم از آن بالا و لحظه ای جدا شدم از خاطرت و رسیدم به این جایی که حالا هستم . ولی هنوز زنده ام با یادت .و حالا باز می خواهم داد بزنم : خدایا ...خدایا ...خدایا .و کسی جز یک ندا نیست که بگوید پاره کن بند را و رها کن خودت را . و افسوس تو تنهایم گذاشتی در این لحظه .ولی هرگز نخواهم کرد این کار را که بر ذهنم می آید حالا . و چرا نیستی تا مثل همیشه بپرسم : چه کنم شهزاده ی قصه هایم.......چرا ....؟؟؟و دوباره داد می زنم : دیگر دارم خفه می شوم . یک کلمه بگو مرد رویاهایم.... و مثل همیشه لبخند می زنی و زیر چشمی نگاهم می کنی و می گویی : برایم زنده بمان . و ای خدا..........دارم از قصه به کجا میروم؟؟؟می رسم؟؟ و من همچنان به احترامت در بین زمین و آسمان ایستاده ام . و دوباره می گویی : به خاطر من بمان . و می خواهم زنده بمانم فقط به خاطر عشق تو .
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1385/01/27 ساعت 11:59 موضوع: | لینک ثابت بانوی ماه و آب.............
ای لحظه ها ، ای ثانیه ها و ای خاطره ها با من همراه باشید در مسیر پر نشیب و فراز این سفر وقتی شب پر از صدای خدا میشود آوای خوشنوای عشق گوشنواز لحظه های آرامش میگردد . ای آسمان تو چقدر زیبایی چشم ها در تغییر مسیر دید ناتوان میشوند وقتی آنسوی آسمان ، کنجکاو دیدن هستی بخش به انتظار می نشینند . گویی راهی بسوی خدا یافته اند ، برای پرواز بسویش رفتن بالهای قوی میخواهد تا سختی این مسیر را بدون توقف طی کند پریدن به امید دیدار ، امید نیرویی است در جان عاشق من و پرواز حرکتی برای رسیدن پس زود باش تو هم با من بیا میخواهم که با هم برویم ...
----------------------------------------------------------
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در جمعه 1385/01/25 ساعت 20:35 موضوع: | لینک ثابت شب...................
اگرفرصت داشته باشم تمام سیب های دنیا را شب که فرا میرسد من باخاطراتت تنها میشوم و در انتظار تو تا صبح آتها را ورق می زنم آري شب تمام ميشود ، من و تو بيدار ميشويم و این بار انتظار است که به خواب ميرود . تو مي آيي و من آمده ام آمده ام که باور کنم با تو هستم و تو ... مرا خوب باور کن شايد زود اکنون تمام شود شايد فردا ديرتر از هر آنچه تصور ، پشت خط انتظار بماند . و شايد ديدارها در توقف ثانيه ها گم شوند . آه اکنون که با تو هستم چه زود تمام ميشود و چه زود دوباره دلم تنگ ميشود
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در پنجشنبه 1385/01/24 ساعت 19:11 موضوع: | لینک ثابت عاطفه...........................
سلام به همه ی دوستان خوب و مهربونم ................... امروزیه مطلب خیلی جالب دارم واسه همه ی عزیزان مخصوصا" واسه دختر خانوماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا و ابن مطالبو باید آقا پسرا هم خوب بدونن که به قدرت ظاهری و زور بازوشون که به ظاهر باعث درست شدن همه چی میشه خیلی نبالن.... دخترا مثل آتیشن و پسرا مثل آب............................. آب و اگه رو آتیش بریزیم ...اتیش خاموش میشه.......................این درسته....آره...ولی من یه قانون دیگه وضع کردم که خوندنش خالی از لطف نیستطبق این قانون اولیه همیشه حرف مرد اوله...مرد اولین و آخرین تصمیمو میگیره....مرد سلطه ی جهان رو داره.....ولی الان میفهمین دختر و زن هم یه نیروی عجیب و خارق العاده دارن که باعث میشه... وقتی یه دیگ پر از آب رو بزارن رو یه شعله ی آتیش.....اولش آب گرم میشه.....بعد آب به جوشش می یفته....بعد اینقدر قلقل میکنه و میجوشه که کم کم بخار میشه.....اینقدر بخار یشه که دیگه تموم میشه....!!!!!!!!............................................................... یعنی دختر تو این ماجرا بر پسر پیروز شد.....(آب بر روی آتیش)(آتیش به روی آب) حالا میخوام از نیرویی که یه دختر یا زن داره واسه راه به راه کردن پسر یا مرد بگم:::::نیروی عاطفه.....یه دختر میتونه با عاطفه اش هر چیزی....هرچیزی رو که دلش بخواد رو از ان خود کنه.................................نیروی عاظفه یک نیروی بسیار بسیار قوی در اثر دهی مردان است.............نیروی عاطفی زنان از مهمترین مشوق های تمامی اکتشافات جهان است....................زن با این نیرو( باید بداند در کجا و چقدر ؟) از این نیروی خدادادی به جای تفنگ و اسلحه استفاده کند.....و بر هر چیز مقاوم تر از کوه پیروز شود... مهر مادری نوار باریکی از این عاطفه ی خدادادی ست.....طبق آزمایشات دانشمندان هیچ موجودی.......ههییچچ موجودی نمی تواند و به خود اجازه نمی دهد جان خود را برای دیگری از دست بدهد مگر مادر..........اگر مهر مادری نبود هیچ زنی حاضر نمیشد کودکی در وجود خود 9 ماه بپروراند و بعد از آن برای متولد شدن کودک(آیا خود بمیرد یا نمیرد) و بعد از ان شیردهی و از جان خود مایه گذاشتن.............................................. اگر زن و عاطفه و لطافت و ظرافت او نبود مردها چه می کردند؟؟؟دنیا جنگ بود.......آرامش نبود..... درست است که زن محتاج است به مرد ...و مرد محتاج است به زن.. ..اره...شاید خیلی عاطفه دارن.....ولی این کاره خداست..........................زن رو با عاطفه ی سرشارآفرید... ضمنا" اینو همه حتما" بدونن که زن هایی در دنیا هستند که نه تنها از این عاظفه هیچ اطلاعی ندارن بلکه خیللی هم بی احساس و مزخرفن..... و مرد هایی هم هستند که با اینکه خدا ذره ای عاطفه در وجودشون گذاشته ولی با احساس ترین آدم میشن...چون خودشون می خوان و ذاتشون مهربونه...... ------------------------------------- با توجه به نظرات شما اینو بهتره بگم .... سلام خدمت همه ی دوستان.... خیلی ممنون که نظر خدتونو اینقدر راحت و بدون آلایش و ریا بیان کردین............ولی....... این بستگی به آدمش داره...درسته....
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1385/01/20 ساعت 16:32 موضوع: | لینک ثابت سرگرمی...............خطای دید==خطای چشم
---------------------------------------------------------- سلام دوستان خوبم که با حضور سبز همیشگی تون به من انرژی مثبت میدین که هر چه بیشتر برای جذاب کردن وب لاگم سعی کنم............حالا میخوام این پست وب لاگمو از مسائل عشقولانه خارج کنم ......البته فقط همین دفعه..........از همراهی شما دوستان خوبم ممنونم......... به نظر شما چه طور ممکن است یکی از پله بالا رود یکی پایین؟؟؟ -------------------------------- دو دایره میانی را در تصویر زیر به دقت ببینید، کدام بزرگتر است!؟ (اشتباه کردید! برابرند) ------------------------------ در نگاه اول یک پیرمرد (با دو چشم!!) را سوار بر اسب میبینید، درسته!؟ پس بیشتر دقت کنید. ------------------------------ میتوانید تعداد پاهای این فیل را بشمارید!؟ --------------------------------- در نگاه اول صورت یک سامورایی را میبینید!؟ بیشتر دقت کنید تا بدن آن اسکیمو را هم ببینید.
--------------------------------- به نظر شما کدامیک از این سربازهای وظیفه!! قدبلندتر هستند!؟(به نظر قانون ریاضی همه برابرند!!)
----------------------------------
برای لحظاتی با دقت به نقطه سیاه وسط این عکس نگاه کنید (یعنی کاملا زل بزنید!) پس از مدتی خواهید دید که منطقه خاکستری دور آن نقطه، حذف میشود. جالب بود نه!؟
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1385/01/19 ساعت 22:36 موضوع: | لینک ثابت .·▪•●. ...عشق.....●•▪·
دیروز میگفتم:::کاش می شد دنیا مال من بود.....کاش میشد من ملکه ی همه ی زیبایی ها می شدم.....کاش دنیا دو روز نبود...کاش ماه مال من بود.... کاش پروانه ها بدون ترس بر روی موهایم می نشستند.....کاش غنچه ها همه در برابر من تعظیم میکردند....کاش گنجشک ها با شادی بر روی شانه هایم لانه میکردند..... کاش چشمهای آهو مال من بود........کاش همیشه بهار بود.........کاش همه ی آرزو هایم یکجا برآورده می شد. کاش من مالک همه ی ستاره ها بودم....کاش من هم عاشق شوم...(!) و امروز می گویم:::کاش او مال من بود.....کاش میشد ملکه ی قلب او می شدم.....کاش دو روز دنیا را با او بودم.......کاش ماه برای همیشه خاموش شود... کاش اینقدر اشک داشتم که پروانه ها در زیر باران اشکهای چشمانم پرسوزی کنند.....کاش غنچه ها هیچ گاه متولد نشوند.........کاش گنجشک ها خبر مرگ مرا به او برسانند... کاش چشمهایم هیچ گاه چشمهایش را نمی دیدند......کاش همیشه پاییز باشد.....و کاش تنها آرزویم.(!!)بر آورده می شد.. .کاش او تنها ستاره ی آسمان قلب من می شد.....کاش هیچ گاه عاشق نمی شدم (!) و فردا خواهم گفت:::::::: نمی دانم.........................بخدا نمی دانم.......................................
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در جمعه 1385/01/18 ساعت 16:56 موضوع: | لینک ثابت نوری از جنس شب
زماني كه متولد شدم صدايي در گووشم طنين انداز شد و گفت : تا آخر عمر با تو هستم! از او پرسيدم كيستي ؟گفت: غم آن لحظه با خودم فكر كردم كه غم عروسكي است كه من با آن بازي ميكنم ، ولي اكنون ميفهمم كه من بازيچهاي هستم در دست غم شب شد خورشید رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را به زیر افکند گل ها خیانت نمی کنند... هر روز پسرکی فقیر برای سیر کردن قلبش کوچه ای به گدایی نگاهی می نشست ودختری نجیب برای دفع هفتاد بلا صدقه ای می انداخت در کاسه ی چشمانش
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در پنجشنبه 1385/01/17 ساعت 1:2 موضوع: | لینک ثابت امید.................
اینم یه مطلب کوتاه و مفید و قشنگ واسه آقا پسرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ی گل .... و دختر خانوما و آقا پسرا و همه ی عزیزانی که به وب لاگ من سر میزنن می خوام که همه در مورد این نوشته نظر بدن..(.خوشحال میشم...نظرتونو بدونم) امید.... یه شب پدر امید دیر وقت به خونه اومد.....امید قصه ی ما همیشه از باباش پول تو جیبی میگیره..... اون شبی که بابای امید دیر وقت به خونه اومد ...امید تو اتاقش رفته بود که بخوابه و داشت از اونجا به حرفای باباش گوش میداد.... بابش داشت با مامانش حرف میزد....مامان می گفت چرا دیر اومدی؟ باباش میگفت تو شر کت اضافه کاری گرفته...میگفت آخه با روزی 1000 تومان که نمی شه زندگی کرد... یه هویی امید از اتاقش اومد بیرون و گفت بابا میشه به من 500 تومان بدی....باباش عصبانی شد و امیدو دعوا کرد و امید هم باز دوباره رفت تو اتاقش... بعد از چند دقیقه بابای امید از کاری که کرده بود پشیمون شدو رفت تو اتاق امید قصه ی ما.... امید رو تخت دراز کشیده بود..باباش 500 تو مان از جیبش در آوردو به امید داد..و گفت پسرم منو ببخش سرت داد زدم....اینم بگیرو برو هر چی خواستی خوراکی بخر پسرک با خوشحالی یه 500 تومانی مچاله از زیر بالشتش در آورد و باباش باز عصبانی شدو گفت؟؟؟تو که پول داشتی؟؟؟پس واسه چی.... پسرک قصه ی ما 500 تومانی باباش رو گذاشت رو500 تومانی خودش و گفت بابا جوووون ..((این باشه واسه تو...حقوق یه روز توی.....پس ...فردا نرو سر کار تا شب همه با هم شام بخوریم.......))) این 500 تومانی هم از پول تو جیبیهایی که شما قبلا بهم می دادین...... پدر از اینکه پسرش اینچنین با مهربونیش خجالتش داده سرخ شد و روی امید رو بوسه باران کرد............... پس پسرا یی که الان این داستا نو خوندید....حتما" یه روزی همه ی شما بچه دار می شید و اینو باید بدونید که فرزندان آینده ی شما به شما بیشتر احتیاج دارند تا پول شما......
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در چهارشنبه 1385/01/16 ساعت 17:28 موضوع: | لینک ثابت گل سرخ......
گل سرخی را ديدم که در جاده زندگی از کنارم ميگذشت گفتم کيستی؟؟؟ گفت لحظه لحظه هايی که بر تو می گذرد گفتم.... لحظه هايم را از من نگير با من بمان و هرگز از کنارم نرو .... با اعماق وجودم تو را می گويم که دوستت دارم ولی نشنيد و رفت.... گريه کردم ....فرياد زدم..... صدايم را شنيد !!! با صدايی بلند گفت اگر سريع تر بيايی به من خواهی رسيد... ----------------- لحظاتی را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم ، اما وقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بودلحظات تلخ زندگی می دانی کدام است؟ لحظه ی خداحافظی، لحظه ی وداع با عزیزان اما تلخ تر از آن لحظه ی آشنایی ست، لحظه ی با هم بودن ها، زیرا که آشنایی سر آغاز جدایی ست... روی هر گلبرگی روی هر شاخه گلی رنگ زیبایی محبت پیداست هر سرایی که در آن خوبی هست عشق حتما آنجا ست همه عاشق باشیم عشق را هدیه کنیم
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در دوشنبه 1385/01/14 ساعت 11:4 موضوع: | لینک ثابت نازنین من..
آرزوی دائم لحظه های تاریک من............و ای زمزمه ی همیشگی من ........ قد کشیدی دورن چشمانم......ساده و بی ریا و بی تردید. لحظه ای در دل من جوانه زدی......خوب و زیبا......بهتر از امید............ آه...وقتی شبیه لبخند بر روی لب های خشکیده ی من ترک خوردی..تازه فهمیدم ای بهانه ی من.....رسیدم به خانه ی خورشید شاعرنه نگاه های ترا توی این شعر می نویسم.....برای اینکه تو را میشود از نگاه تو فهمید.... پرم از غصه های پی در پی...پر ام از لحظه های تنهایی........من نمک گیر چشمهای تو ام... من تو هستم....... زنده ام با تو و با نجابت تو تکرار می شوم با .جود تو شعر میگویم......با تو تکرار می شوم.... با تو...................آری _ ترانه ای جدید... تو که مانند یاس پیچیدی دور تنهایی من..... بدان ابن را که به تو هرگز نمی شود نرسید....... بی تو اصلا" نمی شود خندید....... بی تو زندگی ممکن نیست........ ----------------------------------------------------- همه درها را نمي توان با كليدهاي عاطفي بازكرد. شايد با اين كليد بتوان دريچه قلبها را گشود و به آنها راه يافت اما مغزها و عقل ها كليد ديگري را مي طلبد و با احساسات كار درست نمي شود امشب نوشته هایم بوی تو میدهد...با با نام تو کلامم شعری ست...مثل آواز ..هر شب ترانه هایی از عشق میسرایم....امشب ترانه هایم با گریه کشته دمساز آخر نسیم نامت آویخت در کلامم امشب نوای آواز بوی تو می دهد باز دستانم را بوئیدند.....بوی گل می داد....به جرم چیدن گل دستانم را بریدند....اما فرصت ندادند بگویم (گلی کاشته بودم)
------------------------------------------------------ دهانت را بوئیدند..............مبادا که گفته باشی دوستت دارم دلت را بو ئیدند........................................................................روزگار غریبی ست نازنین.!!!...
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در پنجشنبه 1385/01/10 ساعت 2:2 موضوع: | لینک ثابت ·▪•● .....بهار.....●•▪·
و خدا بود که بهار را آفرید.............بهار زیبایی ها را.....بهار عشق را...بهار محبت و مهربانی را....... شکوفه های مردانگی و صداقت را....... و خدا بود که مرا و تو و زیبایی ها و ارزش های زندگی را آفرید........... بهار اومدو همه چیز دوباره زنده شد............. بهار دوباره رسیدو زندگی زیبا شد........پروانه ها رو گل ها جون می گیرن و مورچه ها رو موزاییکای تو حیاط روبوسی................. گنجشک های قشنگ خدا میان رو درختا و واسه هم قصه ی زندگیشون رو با نغمه می خونن..............و غنچه های قشنگ گیلاس چقدر قشنگ.. ناز میکنن......... بهار با تموم زیباییاش قاصدکارو دیوونه می کنه و نسیم قشنگ بهاری تو خیابونا میرقصه و از خوشحالی به صورت تموم آدما بوسه میزنه و نوازششون میده.......... ماهی ها توی تنگای خونه ها چشم انتظار روز سیزده هستن که قراره آزاد بشن و تو دریا یرن پیش ملکشون............... سبزه هایی که با هزار ناز قد کشیدن دارن تو سفره های هفت سین همه ی مردم کنار شیرینی های خوشمزه بهترین لحظه ی عمرشون رو سپری میکنن...... و من................و تو.....از این بهار قشنگ خدا...........چرا بهترین استفادرو نکنیم؟؟؟؟پس قدر همه ی لحظات این بهار قشنگو بدونیم....
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در چهارشنبه 1385/01/09 ساعت 12:9 موضوع: | لینک ثابت و ای خدا ی من............
!!و ای خدای من...... رنگ و و جان من کتابی است که پیام عشق را در ان تحریر کرده ای به یاد عشقمان اشک خواهم ریخت به یاد مرگ خاطره هایمان سوگواری خواهم کرد برای رفتنت سیاه خواهم پوشید تا زنده باشم گریه خواهم کرد به یاد لحظه هایی که عاشقانه و پاک رفتند... من به چشمان تو ميانديشم و به شهري که تو را به چراغاني شبهاي بهاري بخشيد من به تکرار تو مي انديشم که شکستي در من که شکستم در خويش آن لحظه که از نیاز انسان دارد نکم از هوای حیوان یک دانه ی گندم طلایی ازتشت طلا گرانبهاتر در حادثه های ناگهانی سالم ز مریض مبتلاتر آسوده مباش که بی نیازی یک آن دگر پر از نیازی آنجا که تو فرعون زمانی در تیر رس باد خزانی
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در سه شنبه 1385/01/08 ساعت 11:20 موضوع: | لینک ثابت
آخر نيامدن آمدن است ديريست، كه از ياد برده ايم كه بخنديم....و آرواره هامان در حد جويدن مى گردند
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در دوشنبه 1385/01/07 ساعت 17:39 موضوع: | لینک ثابت و من تنها...........
دستانت را به من بسپار......................با هم به اوج خواهیم رسید جاده::::::::: در کوچه باد می آمد دز کوچه باران می بارید دخترک با شعرهایش با کوله باری از گناهانش بر دوش در پناه چتری سیاه در کوچه قدم می زد دخترک خوشحال بود او ساده لوحانه می پنداشت در پناه چتری سیاه هیچ کس او را نخواهد دید باد دخترک را دید باد چتر دخترک را با خود برد و دخترک با شعرها و گناهان بی شمارش در زیر باران تنها بر جای ماند و دخترک مضطرب و هراسان بر جای ماند باد چتر دخترک را با خود برد و باران دخترک را دید و باران بر دخترک بارید و دخترک از شدت سرما سوخت و دخترک همچون شمعی آب شد و دخترک همراه گناهانش در زمین فرو رفت ** دخترک در باد قدم می زد دخترک در باد با شعرهایش قدم می زد دخترک در باد با شعرهایش در پناه باران قدم می زد باران بر دخترک بارید و دخترک بر شعرهایش بارید و باد دخترک و شعرهایش را با خود برد *** چتری سیاه در پناه باد در زیر باران قدم می زد ... یکی در مرگِ شقایق *مـــــاندم!* من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس . که قدم بزنیم در کوچه بن بست شکوه * من گاه با خود می گویم:که چرا بین من و تو اینهمه فاصله است اینهمه دوری راه... اینهمه سختی هجر.. که جدائیم چرا؟ ..* * روزهایی که بی تو می گذرد ... گرچه با یاد توست ثانیه هاشآرزو باز میکشد فریاد... در کنار تو می گذشت ای کاش ------------------------------------
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1385/01/06 ساعت 18:24 موضوع: | لینک ثابت
حتی برای نگاه کردن قانون وضع می کنند طفلکی چشمها که برای بیان یک دوست داشتن ساده، هزار بار این پا و آن پا می کنند و بعد… چه راحت متهم می شوند طفلکی… این چشمها --------------------------------------------------- من از جنس احساسم برای تو بهشتی خواهم ساخت
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1385/01/05 ساعت 17:1 موضوع: | لینک ثابت پرنده ی اسیر
حرف اول پرنده پر بگشاید
و جو مکن -------------------------------------------------------------------------------
پرسید: بگو ازش چی میدونی؟ گفتم: لباش خیلی ناز بود گفت: می تونی بگی مثل چی بود؟ گفتم: نرم و ناز مثل لبای ناز. پرسید: چه حالت خاصی داشت؟ گفتم: موهاش آویزان و لخت بود. گفت: موهاش چه رنگی بود؟پوستش چه جوری بود؟ گفتم: داره یادم میاد! عطر مخصوصش! پرسید: چه عطری ؟ گفتم: مثل بوی موهای زنای دیگه! پرسید: تو کجا بودی که گمش کردی؟ گفتم: نزدیکتر از الآن به کسی که جلوم نشسته ، یه بار به لباش یه بار به چشاش.. پرسید: چشاش ؟! چشاش چه جوری بودن؟! گفتم: دو تا بودن، جفتشم سیاه. گفت: چرا سیاه شده بودن؟! روزگار سیاشون کرده بود؟! گفتم: تنها بارون بوسه های اونه که مثل چکش می مونه.. عطر نفسهاش.. گفت: دیگه بسه ! بلند شد و گفت تو این دنیا کسی رو با اون مشخصاتی که تو دنبالشی نمی شناسم ---------------------------------------------
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1385/01/05 ساعت 16:42 موضوع: | لینک ثابت
این گناه مقدس ....تو را مرتکب نشده ام چند روزی است....به زور لبخند می زنی و دستت را به زیر چانه ات نگاه می کنی .......به نقطه ای که من است اما من نیست ........................این جبر لعنتی و چشمانی که ناسزا می گوید.....چقدر ابلیس هوس کرده بودم که به زور در آغوشم بگیرد و عاشق شوم ..........به راحتی آتش در چشمانش زبانه می کشید و جهنم در استقبال ما ............و من که می سوختم با تمام وجود.... تو را مرتکب خواهم شد --------------------------------------------------- گفته بودی: زود بر می گردی آنقدر زود که ماهیها هنوز بیدار نشده باشند و من، سالهاست کنار حوض خانه نشسته ام و برای ماهیان لالایی می خوانم گفتی بیا
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1385/01/05 ساعت 10:51 موضوع: | لینک ثابت من و تو
عشق پلی است برای وصل به دلدار عشق سکوی پرواز دو کبوتر است به امید روزی که همه به محبوب خود برسند. امشب ---------------------------------------------- چشم خود را به تو مديونم من اگر عشق تو نبود: چشم من همچون ابر مثل ابري انبوه آنقدر ميباريد تا جهان خانه ي ظلمت مي شد لب خود را به تو مديونم من اگر عشق تو نبود: لب من چون گل پژمرده ي باغي مي شد و لب از بوسه تهي هستيم را به تو مديونم من اگر عشق تو نبود: كوچه ها قصه ي سرد،خانه ها لانه ي زرد،چشمه ها خاكي و خشك ودر انديشه ي بيهودگيم ناگهان ميمردم ................................. ------------------------------------------- دلم..................... دلم از نرگس بيمار تو بيمارتر است چاره كن درد كسى كز همه ناچارتر است من بدين طالع برگشته چه خواهم کردن كه ز مژگان سياه تو نگون سارتر است گر تواش وعده ديدار ندادى امشب پس چرا ديده من از همه بيدارتر است؟ هر گرفتار كه در بند تو می نالد زار مى برد حسرت صيدى كه گرفتارتر است عقل پرسيد كه دشوارتر از مردن چيست عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است
---------------------------------------------------------- باز هم در گوشه غربت به تنهائي در خلوت نگاهم اشك مي ريزم به ياد تنهائي دلم و غربت نگاهم......از آن روز كه با تمام بي وفايي تو را ترك گفتم و از آن روز كه با سكوت با من وداع كردي.....ديگر در باغچه دلم شقايق نروييده و كبوتر سپيدي برايم نامه اي نرسانده............و قاصدكي پيغام نياورده نسيم نوازش گر دريا سيلي غم به رويم ميزند........و صداي امواجش برايم زمزمه گريستن دارد بدون تو..........................بدون تو تنها اميدم رهايي است.......................رها شدن از سرزمين غربت و بردن به سوي تو...پس دستم رو بگير
----------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در چهارشنبه 1385/01/02 ساعت 17:47 موضوع: | لینک ثابت عید شما مبارک
هفت سین امروز من واسه همتون....:::: ۱:سلام................................................................ ۲:سلامتی...................................... ۳: صداقت....................... ۴: صفا....................................... ۵: صمیمیت....................................... ۶:صلح.................................................. ۷:سبزی...................................... سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام بچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ها عید همتون مبارک باشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه امیدوارم بهترین سال زندگیتون سال ۱۳۸۵ باشه.... واستون بهترین ها رو آرزو می کنم....................بهترین ها...بهترین هاااااااااااااااااااااااااااااا همتو نو دوست دارم....چرا که همتون خیلی گلین............................
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در سه شنبه 1385/01/01 ساعت 1:1 موضوع: | لینک ثابت |
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|||