|
بانوی ماه و آب
|
|||
|
درباره وبلاگ |
.........ملکه ی قصر زیبایی.......... |
||
|
.........و من بی تو...و فقط با هوای تو بانوی ماه و آب خواهم شد...... فهرست اصلی آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب |
|
عروسک من..
عروسکی بود زیبا...ملوس....که با بازی کردن با آن کودکی میخندید.....مادری میخندید....پدری می خندید.... عروسک زیبای من.....من و عروسک ........در بهاری متولد شدیم......با هم خوشبخت بودیم.....چه بازی ها که میکردیم...چه گریه ها و چه خنده ها....چه دوستی شیرینی بود........باوفا بود......ناز بود....شیرین بود.........تنها رفیق دوران تنهایی کودکی ام بود.......ولی همیشه ساکت بود....دلم در آرزوی صدایش بود......دلم تنگ نگاهش بود......آغوشم گهواره ی تنش بود............دوستش داشتم...بدون اینکه کسی دوستی را برایم تعریف کند.......قلبم برایش میتپید....شبها خواب میدیدم برایم حرف میزند..... همیشه همه جا و همه وقت با من بود.............خوشحال بود که من را دارد.....در دلش .....من احساس او را لمس میکردم.....حس میکردم... ولی کم کم برگهای درختان روزگار یکی پس از دیگری از درخت افتاد و توجه من به عروسکم کمتر شد........دوستش داشتم ولی دیگر مثل قبل در آغوشم نمی کشیدم اورا...بوسه بارانش نمی کردم....برایش حرف نمیزدم.....او هم فهمیده بود.............آخر دیگر شاداب نبود...خوشحال نبود......به من غمگین نگاه میکرد...در گوشه ای آرام و بی صدا مینشست...........گریه های مرا تماشا میکرد......خنده های مرا باور نمی کرد........مرا دوست نداشت.....آری.ولی به من گفت......با زبان بی زبانی خود::::: .باورم نمیشد..........او عاشق شده بود.................... --------------------------------------------------------- « خانه دوست كجاست؟ » در فلق بود كه پرسيد سوار.
رفته بودم سر حوض ----------------------------------------- غنچه زندگی رو در شکفتن میدید. پروانه زندگی رو در شمع میدید. بهار زندگی رو در شکوفه ها میدید. باد زندگی رو در حرکت میان گیسوان ابر میدید و موج زندگی رو در کوبیدن به صخره ها میدید.فرهاد زندگی رو در تکه تکه های سنگ میدید
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1385/02/03 ساعت 18:35 موضوع: | لینک ثابت یه گل واسه تو........................
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1385/02/02 ساعت 20:55 موضوع: | لینک ثابت ...احساس...
شب فرا رسید و من باز با ماه تنها شدم.......به ماه نگاه میکنم و اشک میریزم........از پشت همان پنجره ی که در کودکی ستاره های آسمان را میشمردم.... و یکی را..زیباترینش را... به نام خود میکردم..... یادش بخیر............ گل سرخ............ و هنگامی که من تنها و غریب اینجا نشستم و لحظه ای به یاد خودم افتادم................................... دلم باریدن میخواهد..........خدایا دنیا خیلی غریب است....خدایا دنیا خیلی بی وفاست.........؟؟؟ و من ماندم و وازه ای بی مفهوم در ذهنم ..!!!.(.دوستت دارم....هیچ گاه تنهایت نخواهم گذاشت.. تو همه ی زندگی منی..).دلم طاقت ماندن دیگر ندارد.. دوست داشتن چیست؟؟؟؟آیا واقعا" دوست داشتنی وجود دارد؟؟؟ آیا واقعا" در دل انسانی عشق واقعی وجود دارد؟؟؟؟ قلبی به شدت برای عشق میتپد؟؟؟اشکی پنهان برای چشمی میریزد؟؟؟آتشی جانسوز قلبی را میسوزاند؟؟؟؟دلی از سینه به خاطر عشق گریزان است؟؟؟ آیا مجنونی واقعا" بوده که دختری را اینقدر دوست داشته باشد؟؟؟؟و یا اینکه لیلی بوده /؟؟؟پس چرا به هم نرسیدند؟؟؟اگر وجود دارد پس چرا همه ی دنیا از عشق بی وفایی می بینند؟؟؟پس این با وفاها کجایند؟؟پس چرا هیچ کس دنیا برایش شیرین نیست؟؟؟؟؟یعنی همه بد بختند؟؟؟؟اگر اینطور است پس خوشبختی که میگویند چیست؟؟؟آن را از کجا ..در کجا جستجو کنم......در این روزگاری که کودکان از متولد شدنشان شکوه میکنند...پس زیبایی ها کجایند؟؟؟در کجای سرزمین خدا؟ گل ها زیر لگد وحشیانه ی روزگار نمی میرند؟؟؟خوشبختی ها در دست کدام ثروتمند به چپاول رفته....؟؟؟کدام ثروتمند از یاد رفته؟؟؟؟؟ و من باز تنها و غریب به مفهومه کلمه هایی فکر میکنم................به تعبیر خوابهای رنگی می اندیشم؟..........چرا قسمت همه ی انسانها بدبختی ست؟؟؟غصه است؟؟؟؟گریه است؟؟؟؟؟؟آیا واقعا" تنهایی زیباست؟؟؟چرا همه تنهایند؟؟؟چرا هر کسی میبینی از روزگار گله میکند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا واقعا" عشق گناه است؟؟؟؟اگر گناه نیست پس چرا انسان را اینقدر میگریاند؟؟؟و چرا انسان نه تنها به عشق خود نمی رساند بلکه او را روزگارش انقدر رنج میدهد که تمام ذره ذره ی تنش از این عشق خورد میشود؟؟؟؟دوست دارم گریه کنم؟؟؟؟ولی آخر خدایا برای چه چیزی اشک بریزم؟؟؟؟دردهای قلبم زیادند....به نظر تو کدام جرم من سنگین بود؟؟.... خدایا آیا در این چشمانم آن قدر اشک وجود دارد؟؟؟؟خدایا مرا تنها نگذار.................................................................. خدایا دوستت دارم...به خاطر اینکه مرا هر لحظه میگریانی.....گریه ام را دوست داری؟؟...........من هم دوست دارم.....ولی خدایا مگر نمی دانی دل من کوچک است؟؟؟؟نمی دانی چه قدر زود میشکند؟؟؟خدایا دلم باریدن میخواهد.......دوست دارم همیشه باران بیاید و من همیشه احساس کنم ( خدا یا داری همراه من همدرد ی میکنی.!!......... خدایا .........دلم باریدن میخواهد....دلم باریدن میخواهد...د..ل ..م.... ب. ا. ر. ی .د. ن..... م. ی .خ. و. ا. ه. د .............. گلرخ.......... گلرخم .....عزیزه دلم.......نازنین من...تو رو قر آن... یه چیزی بخور...یه حرفی بزن.......اون دیگه رفته.....همه چیز تمومه...... گلرخم...........قشنگ من.....یه آهی بکش....بهش فکر نکن....خودتو اینقدر عذاب نده.... گل کوچولوی من واست آب آوردم تا با یه قرص معده بخوری.........گل ناز من.........گلرخ من.....گل ظریف و قشنگ من... گلرخ من....گریه کن....بزار غم های دلت بیان بیرون...با من حرف بزن....فریاد بکش....آه بکش..به خدا راحت می شی هااا.....گلرخ ناز من.....سرتو از زیر پتو در بیار.....گلرخم...تب داری .....گلرخم...چرا هیچی نمی گی؟؟؟ گلرخ ....مهربونم.......شادی زندگی من.........چرا بغضت نمیشکنه.....ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا گلرخ....گل پزمرده ی من......دارم از غصت میمیرم......گلرخ...دواهاتو لا اقل بخور.....گلی من...عزیزه قلب من......داری گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گلرخ...گلرخ قرص قلبت رو خوردی؟؟؟اگه نخوری باید بستری شی هاااا.....گلرخم......گل من.......همه ی وجو دمن........چرا دستات اینقدر سرده..................تو که تب داشتی؟؟.......تو که تب داشتی..... گلرخ .......................................
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در شنبه 1385/02/02 ساعت 11:24 موضوع: | لینک ثابت |
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|||