|
بانوی ماه و آب
|
|||
|
درباره وبلاگ |
.........ملکه ی قصر زیبایی.......... |
||
|
.........و من بی تو...و فقط با هوای تو بانوی ماه و آب خواهم شد...... فهرست اصلی آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب |
|
صدا......
و من در اوج یک ناباوری ..در کوچه های تنهای دلم احساس بدی داشتم.....یادت می آید روزی به من چه گفتی؟ گفته بودی همیشه دوستت دارم....گفتی همیشه در نظرم بهترینی...و من فراموش نکردم هنوز زنگ صدایت را....وقتی به من گفتی فراموشم نکن....گفتی این رو بدون که اگه یه روز.. روزگاری که من نبودم اگه تو کنج دلت یادی از من کردی همون موقع من هر جا که باشم دلم خواهد لرزید. به یاد تو....به عشق تو...برای تو گریه خواهم کرد..و ندانستی که من در آن لحظه گریه میکردم....گریه های بی صدا...گریه ی پنهانی من از تو بود...از دل تو بود.. و لی نگاهم را از تو میدزدیدم که دردم را نفهمی...آخر تو خود پر از درد بودی ..نازنینم...........من دوستت داشتم..اینقدر دوستت داشتم که تصور نبودن تو برایم سخت بود...به خدا سخت بود..لحظه ی درد من بود...از همان لحظه من پر از قصه شدم ولی چیزی به تو نگفتم.......آری...سرنوشت او را با خود برد.. و تقدیر من شکستن شد................................در یک اردیبهشت....او رفت و بهشت قلبم را ویران کرد.....و حالا بدون او....همیشه...هر وقت که بارون میزنه...لحظه به لحظه های زندگیم...با یاد او میگذرد..دیوانه وار در جستجوی تکرار لحظه های با بو بودنم.....اینقدر او را دوست داشتم که احساسم به ناباوری کشیده...به تنهایی و یاءس..نمی دانم کجایی...نمی دانم چه میکنی...نمی دانم هنوز هم دوستم داری یا نه...نمی دانم هنوز صدایم را..نگاهم را عشقم را به یاد داری .....یا... همه ی من:: ..این را بدان که هنوز هم تو برای من..بهترین و بزرگترین و مهربانترینی ...و من به عشق تو وفادارترین و تنهاترین و عاشق ترینم..........اینقدر دوستت دارم که هر وقت نشانی از تو...و یا حتی واژه های همیشگی تو را در گوشه و کنار میشنوم به یاد تو میافتم ...نفسم بالا نمی آید.....چشمانم پر از اشک میشود و نگاهم به دوردست ها و دستانم خسته منتظر تو میشنوند.............و این را هم خوب می دانم ..که و میگویم تا همه ی دنیا هم بدانند که من و او هیچ گاه ..هیچ وقت تا روز قیامت دیگر همدیگر را نخواهیم دید.....و هیچ وقت دیگر من و او ما نخواهیم شد...و گفتن اینها برایم زجر اور است...ولی میگویم تا بخوانیدو بدانید .
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1385/04/25 ساعت 15:44 موضوع: | لینک ثابت و من امشب باز برای تو...بانوی ماه و آب خواهم شد.....
و من بعد تو بدون دلداده و تنها سر خواهم کرد......من بی تو دیگر هرگز عاشق نخواهم شد....روزها در کوچه ها مه آلود وجودت همقدم خاطراتت خواهم بود و شبها برای ماه قصه ی تو را خواهم گفت.......آخر او میدانست من تو همدیگر را دوست داشتیم.........و لظه هایم را بیتو...ولی در کنار یاد تو سر خواهم کرد......و همیشه به یاد خواهم داشت که ما روزی همدیگر را دوست داشتیم...
****مهناز****
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در سه شنبه 1385/04/20 ساعت 18:14 موضوع: | لینک ثابت بوسه......
و. تنهایی در این غربت چه خواهد شد....چه خواهد کرد؟؟؟
و ای کاش تنهایم نمی گذاشتی.....در این کویر...در این تاریکی و وحشت.... من بی تو میترسم.....از همه چیز و همه کس....بیا مرا در آغوش بگیر و آرامم کن..از این شبح وارهای بی جان قناری قشنگ من....روزی بیا تا با لبانم پر های زیبایت را بوسه باران کنم.....چرا تو عاشق ترین دیروزی... و چه زود بهار تمام شد ...و امروز روزی ست که من تمام خواهم شد....ویرانه ویران....خسته تر ازپرهایت خواهم شد. و در اقیانوس اشک هایم غرق خواهم گشت..... بیا که ستارگان منتظر تو هستند...منتظر این هستند که بیایی و آنها را امید دهی....امید به فردایی دیگر.......و شبی زیباتر...امید به زیبایی...به زندگی تازه تر.... بیا و در گوشم حرفهای تازه بگو....نه از سهراب و نه از فروغ..از خودت بگو.......قصه ی عشق خودت را بگو....آتش شور وجودت را ..... ای شمیم با طراوت قلبم ...چرا با نبودنت ابر را آزار میدهی و میگریانی؟؟؟دریا را همیشه خشمناک میکنی؟؟؟خورشید را دیوانه وار سوزان میکنی؟؟؟و مرا عاشق تر از پیش..... آری...و من در انتظار روزی هستم که در کنارت باشم.....نفس هایت را بر روی گونه هایم حس کنم . منتظر روزی که هر لحظه هزار بار برایت بمیرم و باز در کنارت ...با گرمای آغوشت زنده شوم.......و من محتاج تو ام...بیشتر از همیشه....پس باز منتظر خواهم شد...... ای زیباترین مفهوم زندگیم..و ای تنهاترین بهانه و دلخوشی ام... ای تنها قلب من........چرا مرا در پشت این زندان تنها گذاشتی؟؟؟بیا و دست مرا در دستانت بگیر ومرا به هر کجا که میخواهی ببر.....مرا تبعید زندانی تیره تر کن......ولی تو باش.....همیشه برایم بمان.....چرا که دوستت دارم..... بی تو هرگز...... داشتم می رفتم تا با همه چیز خداحافظی کنم.......زنده بودم تا زندگی کنم....افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من ربود و باز در این دنیا تنها شدم... دلم میخواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم...اما بر لبهای من ترانه ی سکوت جاری بود.. از پشت پر چین سکوت...به زنگی نگاه میکردم.....دلم میخواست برگردم ووووووولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه میشد...مجبور شدم در این راه بی پایان همچنان پیش روم.....پیش روم...بی آرزوی بی آرزو..........
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1385/04/18 ساعت 19:56 موضوع: | لینک ثابت سلام ...دل...تنگم
سلام بچه ها.................... امیدوارم حالتون خوبه خوب باشه......... دوستای خوبم من از همتون معذرت میخوام و شرمنده ی همتونم که نتونستم جواب مهربونیاتونو بدم..... آخه امسال کنکور داشتم و فرصت آپ کردن نداشتم...... واسم دعا کنین کنکور قبول شم.... .........................دوستون دارم.......................
نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در پنجشنبه 1385/04/15 ساعت 6:15 موضوع: | لینک ثابت |
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|||