تبليغاتX
> بانوی ماه و آب
 

بانوی ماه و آب

 

 

 

 

درباره وبلاگ

.........ملکه ی قصر زیبایی..........

.........و من بی تو...و فقط با هوای تو بانوی ماه و آب خواهم شد......
چرا که میدانم دیگر نمی آیی ....در شبی مهتابی در کنار دریا ....دلتنگ تو ام..


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

دختری از جنس دریا.....................

رویای نا تمام


دوستان

مهناز..دختری از جنس دریا

·▪•●. بی سرزمین تر از باد●•▪·

▪•●آهنگ های جدید ایرونی●•▪·

این سایتووووووووووو...

یه سایت باحال

برای آخرین بار(باصدای احسان خواجه امیری)

·▪•●...دیوانه...●•▪·

·▪•●.جهانگرد عاشق..●•▪·

.·▪•●.یاس کبود وحشی..●•▪·

▪•●هواپیمایی و زبان انگلیسی●•▪

·▪•●.تجارت تو اینترنت..●•▪·

·▪•●.عشق..●•▪·

·▪•●.خلوت تنهایی..●•▪·

·▪•●.تنهاترین متولد آبان ماه●•▪·

·▪•●.شهر غم..●•▪·

·▪•●.سرنوشت..●•▪·

·▪•●.اطلاعات روز بدنسازی..●•▪·

·▪•●دختران و پسران ایروونی●•▪·

·▪•●.بهانه زندگی..●•▪·

·▪•● جدید ترین موزیک ها در آپادانا موزیک●•▪

▪•●.همه ی زندگی فقط تو●•▪·


پیوندهای روزانه

همیشه بهار

...گلی برای تو....

...عاشقی ممنوع......

....عشق خاموش......

محـمـد رضــا حلاج مشاور روانشناسی بالینی


نوشته های پیشین

فروردین 1387

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

همسرم...همه ی وجودم دوستت دارم/.

سلام................من ۴ ماهه که ازدواج کردم و احساس میکنم بهترین همسر دنیا رو دارم......

خدایا همیشه آرزو میکردم بهترین مرد دنیا مال من بشه ...خدایا ازت ممنونم......

برای همتون بهترین ها رو آرزو میکنم

انشاالله همتون ازدواج کنین و خوشبخت بشین....برای همیشه خدافظ.

 

 

 

 

http://i25.tinypic.com/2eb5vvd.jpg

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در یکشنبه 1387/01/18 ساعت 19:25 موضوع: دختری از جنس دریا..................... | لینک ثابت



.........................................·▪•● پایان بانوی ماه و آب.●•▪·............................

پایان وب لاگ ماه و آب

سلام به همه ی دوستای خوبم.....

نمی دونم چطوری بگم......ولی اینو میدونم که هر اومدنی رفتنی داره...و هر سلام خداحافظی.....و امروز وقت این رسیده که از همتون خداحافظی کنم.....نمیدونم سرنوشت وب لاگ بانوی ماه و آب چی میشه....شاید دیگه هیچ وقت به سراغش نیام....شایدم سپردمش به یکی ازخودم بهتر......نمی دونم..........بهر حال دیگه خسته شدم...... 

بدونین  همتون خیلی خوبین......نمیدونم واسه خوندن حرفاتون یه روز مییام یا نه....ولی اینو بدونین دلای همتون خیلی پاکه که توی این دنیای وحشی...توی این روزگار دیوانه در کنج یک اتاق ازاحساس حرف میزنین و روحیه ای لطیف دارین و اینقدر زیبا میتو نین به دیگران محبتتونو منتقل کنین......

واسه همتون بهترین هارو آرزو میکنم..... و امید وارم همتون خوشبخت بشین.....

من هنوز بانوی ماه و آبم....و از خدا میخوام منو تا آخرین نفسم همینطور پاک و نجیب نگه داره.............

و من بی تو و فقط با هوای تو بانوی ماه و آب خواهم شد.....چرا که میدانم دیگر هرگز نمی آیی.....در شبی مهتاب.....در کنار دریا......دلتنگ توام....

...................خداحافظ................

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در چهارشنبه 1385/05/25 ساعت 17:48 موضوع: دختری از جنس دریا..................... | لینک ثابت



..................................·▪•● قسم به ماه و آب ●•▪·.......................................

 

·▪•● مهناز پاییزی.●•▪·

  به جان ماه و آب قسم میخورم.... از این ظلمت شب و تیرگی آسمان تو را می یابم و خود را به تو می سپارم..به دستان تو و شب نگاه تو...و در گرمای بازوانت به خواب خواهم رفت...خوابی برای ابدیت..برای بودن تا همیشه........من تو را می یابم...من تو را نجات خواهم داد...از تمام مردمان بی رحم و سایه های شبح وار....دستت را خواهم گرفت....من با تو هستم...من تو هستم...و با تمام وجودم برای نجات تو حتی به قیمت مرگم پیش خواهم رفت.........و من چهره های پشت نقاب را رسوا خواهم کرد و خنده های مترسک های بی جان را خواهم کشت و تو را از هر بندی رها خواهم کرد.......

ای همه ی زندگیم.... من با تو ام..اگرچه دستم در دستت نیست ولی با تو ام...با نفس های تو اینجا نفس می کشم....با وضوی تو نماز میخوانم....و دوست دارم در تبعیدگاه تنهایی تو بمیرم.....من دردی مشترکم...ای همه ی ذرات وجودم............اینقدر دوستت دارم که گفتن از تو برایم سخت است....دوست داشتم بودی و میدیدی چقدر از دوریت پریشانم......و قسم به تمام ستاره ها ی آسمون که تا صبح برایت بیدار میمانم و تک تک ستاره ها را برای رهایی تو قسم میدهم و میگریم...بخدا اینقدر گریه میکنم که دیگر چشمانم نتواند هیچ کس به غیر تو را ببیند...........من تو را میخواهم ...من دردی مشترکم....دردی بین سلولهای تنم و دل تو......ای کلام عاشقانه....من تو را از گرداب وهم و تردید به بهار وفا و عشق خواهم برد....من سرزمین فرشتگان را از آن تو خواهم کرد...چرا که هرگز فراموش نمیکنم که زندگیم را تو بودی که خریدی.....تو بودی که کهکشان راه شیری را به اسم من قرعه زدی و اولین شهاب زندگیت را به من سپردی......و بعد از اولین آرزو در روز تولدم به ابدیت پیوستی و از آسمان هدیه ام را فرستادی....ولی ستا ره من...من هدیه را برای تو میخواستم.....من قلبی عاشق بخاطر تپیدن برای تو میخواستم.....و اگر میدانستم میروی آرزویم در کنار تو بودن بود...و من تو را خواهم یافت....

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در دوشنبه 1385/05/16 ساعت 16:2 موضوع: دختری از جنس دریا..................... | لینک ثابت



کوچه ی اقاقیا

ستاره ی من......چرا رفتی؟آخر چرا؟؟بودی حالا..........(....یادم می آید کوچه ی غریب عشقمان را....چقدر زود گذشت لحظه های با تو بود...و باز دلم هوای با تو بودن را کرده............و همه ی آرزوهایم با رفتن تو مردند..............................................یادت میاید کوچه ی تنگ و باریک با دیوارهای کاه گلی را--؟؟من و تو آنجا همدیگر را یافتیم......و من در چشمهایت رازی را معنا کردم....کوچه ای پر از عطر گل های اقاقیا .....دیوارهایش پر از گل های چسبی و فرشته های کوچک......کوچه ای زیبا و بهشتی که دیگر هیچ گاه بعد از تو آنجا پا نگذاشتم و تنها زمان وداع کردنم با دنیا خواهم رفت..........یادت میاید چطور در کنار درخت بید تکیه زدیم و سرم را در آغوش گرفتی؟؟ یادت میآید موهایم را عجب دیوانه وار اسیر چنگ هایت کردی و با لبهایت ترانه ی مستی مان را چقدر دیوانه وار خواندی؟ یادت میاید اشک هایم چطور دیوانه ات میکردند؟ ..دستانم را در دستانت می فشردی و میبوسیدی.....و هنوز برق چشمان سیاهت را به خاطر میآروم......و سکوت رعب آورت را در دلم احساس میکنم.....ای گمشده ام......چرا رفتی؟؟ بودی حالا......و ندانستی با رفتنت مرا از خودم گرفتی و در بهت و تردید و احساس دلمردگی تنها گذاشتی.....دوستت داشتم...به اندازه ی تمامی برگ اقاقیای کوچه ها..............و هنوز گرمای تنت را بر روی تار و پود پیراهنم احساس میکنم......و چقدر مهربان بود صدایت......چشمانت.....قلبت...و هنوز در قلبم زمستان رفتن تو تمام نشده....و شب دلم هنوز تاریک و سرد است آری...سیاه پوش رفتن توست........و دیگر هیچ گاه روز را نخواهم دید.....چرا که دیگر هیچ وقت نمی آیی....دیگر نمی گویم برگرد..چرا که میدانم دیگر نمی آیی......قاصدک تنهای من....یاد تو را با هزاران هزار بودن ها نمیدهم.....و یه لحظه حس گرمی دستان تو را به هزارها دست و آغوش گرم و آتشین خیانت نخواهم فروخت.... ....و من در درون ..شعله ور نشان دادن عشق تو برای خودم بودم....و دوست داشتم همیشه برایت جان دهم...برای تو...آری تو که قشنگ تر از هر آنچه در دنیاست بودی.......دوست دارم از دوریت بمیرم....تو دلم این همه درد است و من هیچ نمی گویم....نباید چیزی بگویم....ولی به یاد میآورم و غریبانه میگریم.....

و حالا تنها و غریب....آرزوهایم را در جیب میگذارم و راه میافتم در خیابان و زیر نگاه خاکستری مردم.........فقط مرگ را تجربه میکنم.......................................................................................مرا به جرم حمل غیر مجاز آرزو در سن ۱۸ سالگی باز داشت میکنند. و چند روز بعددر کوچه ی پر از عطرمعشوقه ام ساعت ۵ صبح(همان لحظه ی قرار همیشگی مان)تمام ارزوهایم را تیر باران میکنند.......و مرا هم به جایی دور تبعید میکنند....و من آنجا هر شب با خدا و دوستانش اسم و فامیل بازی میکنیم.................میخندم و اسم تو را مینویسم......و عشق مینویسم.....بی آرزوی بی آرزو......................................

 

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در پنجشنبه 1385/05/05 ساعت 15:23 موضوع: دختری از جنس دریا..................... | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I