تبليغاتX
> بانوی ماه و آب
 

بانوی ماه و آب

 

 

 

 

درباره وبلاگ

.........ملکه ی قصر زیبایی..........

.........و من بی تو...و فقط با هوای تو بانوی ماه و آب خواهم شد......
چرا که میدانم دیگر نمی آیی ....در شبی مهتابی در کنار دریا ....دلتنگ تو ام..


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

دختری از جنس دریا.....................

رویای نا تمام


دوستان

مهناز..دختری از جنس دریا

·▪•●. بی سرزمین تر از باد●•▪·

▪•●آهنگ های جدید ایرونی●•▪·

این سایتووووووووووو...

یه سایت باحال

برای آخرین بار(باصدای احسان خواجه امیری)

·▪•●...دیوانه...●•▪·

·▪•●.جهانگرد عاشق..●•▪·

.·▪•●.یاس کبود وحشی..●•▪·

▪•●هواپیمایی و زبان انگلیسی●•▪

·▪•●.تجارت تو اینترنت..●•▪·

·▪•●.عشق..●•▪·

·▪•●.خلوت تنهایی..●•▪·

·▪•●.تنهاترین متولد آبان ماه●•▪·

·▪•●.شهر غم..●•▪·

·▪•●.سرنوشت..●•▪·

·▪•●.اطلاعات روز بدنسازی..●•▪·

·▪•●دختران و پسران ایروونی●•▪·

·▪•●.بهانه زندگی..●•▪·

·▪•● جدید ترین موزیک ها در آپادانا موزیک●•▪

▪•●.همه ی زندگی فقط تو●•▪·


پیوندهای روزانه

همیشه بهار

...گلی برای تو....

...عاشقی ممنوع......

....عشق خاموش......

محـمـد رضــا حلاج مشاور روانشناسی بالینی


نوشته های پیشین

فروردین 1387

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

.........................................·▪•● رویای ناتمام ●•▪·.....................................

به نام خدا

تقديم به تو با تمامئ وجودم...آری...برای تو می نویسم..تویی که درس عشق را به من فهماندی و مرا در اوج عشق تنهایم گذاشتی....دستانم را رها کردی و رفتی.......تو مرد بودی ولی روزگار عجب با نامردی تو را در کام خود ربود.....

 .نسيمئ وزيد..واژه اي روئيد و تويئ شگفت:

اي زيبا ترين تپش قلب زندگئ، بيا و قصه ئ صبورئ گلهائ عاطفه را برايم بگو........ائ طراوت گلهائ زيبائ ارغوان... من مئ خواهم عشق به بوئ گلهائ نرگس را در باورم دهئ .......سايه ائ گريخت..نگاهئ گسست و منئ پژمرد..ائ آرامش شعر هائ عاشقانه و ائ مرد روياهائ من.....و تو لحظه ائ كه در لب درياچه ئ من آب نوشيدئ و من در اوج نگاه غريب و تشنه ئ تو همبازئ پروانه ها شدم و نفهميدم كه تو با تبسم زيبايئ مرا افسون دريا كردئ...
آرئ...اي گمشده ئ من قدم بگذار. قدم بگذار به درون چشمانم..قدم بگذار به درون چشمانه بئ كسم...تو روشنائي بخش چشمانم هستئ.....

با وجودئ كه خنده ات طعم زمستان مئ دهد... خوب مئ دانم كه ابتدايم بوئ پايان مئ دهد.. خوب مئ دانم كه يك شب؛ يك شب بئ انتها..عشق بر روئ دستهائ بئ كسم جان مئ دهد.............با تمام اين قضايا اين خزان مرده را .. چشمهائ تو فقط رنگ بهاران مئ دهد.قلب من هم با تمام عشق خود تا انتها ؛ تكيه بر اين كلبه ئ متروك و ويران مئ دهد..روزهائ بعد ما همواره با اين عشق تلخ؛ بوئ باران ، بوئ باران، بوئ باران مئ دهد......تو عشق من هستئ عزيز...عشق يعنئ شيطنت با سادگئ.. با صفائ سادگئ دلدادگئ.....من تو را با هر چه دارئ و ندارئ عاشقم.. من تو را از حد برون ؛ حد جنون مئ خواهمت......عشق من حرف مرا باور كن و بر روئ احساسم بيا.. من تو را فهميده ام، من تو را حس كرده ام، با وركرده ام.. مثل خونئ كه پيوسته در رگهايم در جريان است.. مثل اسمئ كه هميشه با من است، مثل قلبئ كه در سينه دارم.من كه باور كرده بودم ؛ ساده بودم.....آره ساده بودم.... چه خياله اشتباهئ.................................... تو فقط يه خواب بودئ ؛ يه توهم مئ دونستم...... ...بايد از تو مئ بريدم.. خواستم..اما نتونستم.................................نتونستم.

احساس كردم كه ديگر دوستم ندارئ.... حسئ عجيب به من گفت كه قلبت اجازه ئ ورودم را به درونش نمئ دهد....دلتنگم از اين اما......دلگيرم از اين آيا.....ائ كاش ... بشو....بشكاف...1 لحظه.... همين حالا......من سمت افق هستم.... با آيينه ائ در دست....جادو كن و پيدا شو ....1لحظه همين حالا.....تا مهلت رفتن هست...من حس كرده بودم شاهزاده ئ قصه هائ رويا يئ منئ.... حس مئ كردم قهرمان زندگئ من خواهئ شد..... در درونم حك شده بود تو مرد رويا هائ منئ.............چون دوستت داشتم..تو اولين فردئ هستئ كه من عاشقش شدم...ولئ من از اين دنيا؛ روزگار بئ وفا نبايد همچين انتظارئ داشته باشم كه زيباترين آرزوهايم برآورده شود.......نمئ دانم چگونه آخر قصه ، من بايد از تو خداحافظئ كنم.............و دوباره بئ تو تبعيد تنهايئ شوم.....آرئ حقيقتئ ست كه من بئ اميد تو...هرگز نمئ توانم شبم را به صبح برسانم. من را به ياد بسپار...دوستت دارم.....به خدا من هيچ گاه قصدم شكستن عهد و وفا نيست......امشب كه در فكر تو ام زيبا تر از فردايئ ست كه در خاطرم نباشئ......چقدر ا نديشيدن به تو زيباست... زيباتر از هرخاطره ئ خوشئ....همه ئ رنج ها و قصه هايت مال من............. و در عوضش خاطره هايم همه از آن تو ...نفس هايم مال تو... بوسه هايم مال تو..........ائ كاش هميشه تو بودئ.... ائ كاش هميشه دستانت از آن من بود، ائ كاش چشمانت را هر روز صبح با لبانم بوسه باران مئ كردم و ائ كاش دردها جهانئ نمئ شد. ائ كاش چشمان نمناكم را با عشق تو شستشو مئ دادم..و داروئ درمان دلم را از نگاه مهربانت مئ ربودم...ائ كاش شفائ صدائ تو را با خودم با چشمانم با تمام وجودم احساس مئ كردم و برايت روزئ هزار بار در هر ثانيه مئ مردم.....بيا كه هنوز چشمانم دوخته به در منتظر نگاه توست...دل من اميدوار به شفائ صدائ توست..........افسوس و صد افسوس كه من به قدر همه ئ دنيا (نيازمند وجود توام...............

 

·▪•● مهناز پاییزی ●•▪·

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در جمعه 1385/05/13 ساعت 20:17 موضوع: رویای نا تمام | لینک ثابت



..................................... نفس های تو..............

این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........

بمان با من بمان...!

میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام!

وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو!

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میایی میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!

حال تو بگو از هر آنچه میخواهی ...! که باشم ...! که نبودنهایم را در این ...! در این تنهایی تو به جستجو نشیتنم را ...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه چیزی بخواه ...! این هیچ نخواستن های تو دل مرا عجب میشکند ... خرد میکند ...! له می کند ... ! بگو با من از من با من از خود با من از ماندن بگو...!

با من از شمارش نفسهایت ...!

 

 

نوشته شده توسط دختری از جنس دریا در دوشنبه 1385/05/09 ساعت 14:58 موضوع: رویای نا تمام | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I